تبليغاتX
انسان مداری

انسان مداری

نمیدونم ...

نمیدونم آنجایی که ایستادم اصلا" جایی برای ایستادن بود یا نه؟! پشت تو چیزی نوشته ...نشده بود... تابلوی توقف ممنوعی ! چراغ سرخ ! هیچ نبود ومن بدون رجوع به عقل همان جا ... پشت تو ایستادم! همش تقصیر خودت بود... یعنی شایدهم مقصر من بودم... منی که فکر میکردم خیلی عاقلم... که نبودم ! اما اینرا بگم که بازم مقصر اصلی تو بودی نه من.
باید مینوشتی ... باید یه تابلو پشتت میزدی ! باید اینکارا میکردی ! نگـــــــــو نه !...تو که نمیخواستی تکیه گاه کسی باشی باید... باید ... باید مینوشتی، باید یه تابلوی قرمز پشتت نصب میکردی که نه من... نه هیچ کس دیگه به تو تکیه نده ... که تکیه به تو... تکیه کردن به باد بود!!!
و من ... چه بیکس بودم که تکیه ام به باد شد و تو بی تفاوت به من...آرام وزیده و رفته بودی، شایدهم از اول نبودی که من حضور تو را حس نکردم... لعنت به این ذهن خیال پرداز من! بی هیچ نشانه ای از تو بدون اینکه حست کنم انقدر درون ذهن درماندم بزرگت کردم که نفهمیدم هیچ بادی ارزش دل بستن و تکیه کردن نداره...
اینرا زمانی فهمیدم که دیگه پشتم از ایستادن مقابل باد قولنج کرده بود!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 23:43  توسط منصور  | 

خودکشی

می دونی؟


یه اتاقی باشه گرمه گرم
روشنه روشن


تو باشی منم باشم


کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم
که سردم نشه... که نلرزم اینجوری


که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی... دو تا دستتم دورم حلقه کردی


بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی آره. بعد
چشماتو می بندی
بهت می گم برام
قصه می گی؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن


می دونی؟

...
می خوام
رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو


یه حرکت سریع یه ضربه عمیق... بلدی که

؟
ولی تو که نمی دونی می خوام
رگمو بزنم... تو چشماتو بستی... نمیدونی


من تیغ رو از جیبم در میارم... نمی بینی که سریع می برم... نمی بینی


خون فواره می زنه... رو سنگای سفید... نمی بینی که دستم می سوزه


و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی


تو داری قصه می گی


من شلوارک پامه... دستمو می ذارم رو زانوم

...
خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا
قشنگه مسیر حرکتش
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی


تو بغلم کردی... می بینی که سرد شدم... محکم تر بغلم میکنی که گرم شم
می بینی نا منظم
نفس می کشم... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت


می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم
می بینی دیگه
نفس نمی کشم


چشماتو باز میکنی می بینی من مردم


می دونی؟


من می ترسیدم خودمو بکشم


از سرد شدن


از تنها یی مردن


ازخون دیدن


وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود ارومه اروم


گریه نکن دیگه


من که دیگه نیستم چشماتوبوس کنم بگم خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی
گریه نکن دیگه خب؟
دلم می شکنه


دل روح نازکه... نشکونش خب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 1:21  توسط منصور  | 

آزادی و دیگر هیچ..

اگه آزادی واقعی نيست

پس چرا مردم بخاطر به دست آوردنش جون میدن

اگه آزادی واقعی نیست پس چرا من تو چشای اون دختر خسته میتونم ببینمش

اگه آزادی واقعی نیست پس اون احساسیکه درباره اش باهام حرف میزنی اسمش چیه ؟هان 

اگه آزادی واقعیه چرا پیداش نمیکنم 

چرا تنها چیزیکه حس میکنم اسارته

اگه آزادی واقعیه چرا از این ناکجاهای دهشناک هنوزم  نمیتونم فرار کنم

چرا جنس تنهایی من از وحشته 

هی توی این دنیایی که ساختی هیچ عشقی نیست  هیچی !

این اون چیزیه که یادم دادی 

این اون چیزیه که دارم میبینم

 پستی و دروغ و نقابای مسخره شونو

تظاهر و خیانتاشونو

انعکاس وحشت انگیز خندهای وحشیانه شونو

دستام هنوزنفس میکشن

قلبم هنوزمیتپه 

ببین من آزادی میخوام یه آزادی واقعی و ...

عشق ورزیدن مردمتودوست ندارم

  عشق اونا تو جهنم نیازشون گم شده 

با این کلمه های خسته که نمیشه چیزی گفت  هیچی!!!

حیف که نمیتونم قلبمو بنویسم ...حیف

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 3:47  توسط منصور  |